![]() |
![]() |
|
|
عشق يعني کوچه کوچه انتظار رؤيت خورشيد در باغ بهار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 16:21 توسط فانوس خیس |
|
|
یک کلمه سه حرفی هستی و این همه ترس در پشت لایه های فکر اشرف مخلوقات است. به ما گفته اند که شتری هستی که جلوی در خانه همه می خوابی اما من فکر می کنم که ما خوابیم و تو بیداری. به ما گفته اند که بسیار به ما نزدیکی و نمی دانیم این نفسی که فرو می رود ممد حیات است یا مفرح ذات. به ما گفته اند که همیشه در خطرناکترین جاها حضور داری و هرچه قدر به ما نزدیک شوی ما باید از تو دورتر شویم تا بلکه زنده مانی کنیم. در فرهنگ لغات ، گور و خاک از هم خانواده های نزدیک تو هستند و چه بسیار ما را از آن ترساندند تا هولناک بودن تو را برایمان به تصویر بکشند در حالی که ذات تو یکی است اما برای افراد مختلف مصداق های متفاوتی داری، گاهی بالی می شوی برای پریدن و گاهی قفسی می شوی برای زندانی شدن. حتما می دانی چه فکرهایی درباره ات می کنند؟ فکر می کنند که یک شنل سیاه داری که نفست برای مرگ هزار نفر کافی است. همه انسانها سعی می کنند به نحوی تو را دور بزنند اما اگر هزار روزن را به روی تو ببندند درست از روزنی که نمی پندارند وارد می شوی. هر گاه آدمیان تو را یاد می کنند،مقلب القلوب شده و مهربان می شوند چون همه ما می دانیم که درزی نیز در کوزه می افتد. بین خوف و رجاء زندگی کردن چه قدر سخت است. خوب است که هستی وگرنه دنیا جهنم می شد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 0:35 توسط فانوس خیس |
|
|
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاهطلبی و قدرت. هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را . شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد، دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم، نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد، میبینی آدمها خودشان دور من جمع شدهاند . جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. با هر چیزی فریب میخورند . از شیطان بدم میآمد، اما حرفهایش شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم. تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. اما توی آن جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم . دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقهی نامردش را بگیرم، عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم. اما شیطان نبود. نشستم و های های گریه کردم، از ته دل . اشکهایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلیام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم... صدای قلبم را . پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:33 توسط فانوس خیس |
|
|
ملاصدرا :
خداوند بی نهایت است و لامکان و لازمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود، و به قدر نیاز تو فرود می آید، و به قدر آرزوی تو گسترده می شود، و به قدر ایمان تو کارگشا می شود، و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود.
پدر می شود یتیمان را و مادر، برادر می شود محتاجان برادری را، همسر می شود بی همسرماندگان را، طفل می شود عقیمان را، امید می شود نا امیدان را، عصا می شود پیران را، عشق می شود محتاجان به عشق را،
خداوند همه چیز می شود همه کس را، به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا ! و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف، و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ، و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار، و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها !
چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره شما، با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند، و بر بند تاب با کودکانتان تاب می خورد، و در دکان شما کفه ترازویتان را میزان می کند، و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند.
مگر از زندگی چه می خواهید، که درخدایی خدا یافت نمی شود که به شیطان پناه می برید؟ که در عشق یافت نمی شود که به نفرت پناه می برید؟ که در سلامت یافت نمی شود که به خلاف پناه می برید؟
قلب هایتان را از حقارت کینه تهی وبا عظمت عشق پرکنید. زیرا که عشق چون عقاب است، بالا می پرد و دور و بی اعتنا به حقیران در روح. کینه چون لاشخور و کرکس است، کوتاه می پرد و سنگین، و جز مردار به هیچ نمی اندیشد.
برای عاشق ، ناب ترین ، شور است و زندگی و نشاط. برای لاشخور، بهترین ، جسدی است متلاشی . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:1 توسط فانوس خیس |
|
|
سفرازمن به ما*
وقتي به همراه دوستم و يك كاروان به سمت جنوب وخارج از تهران حركت ميكرديم ، هرگز
تصور نمي كردم كه چه چيزي انتظارم را مي كشد. هر چند كه بارها تصويراين محل را
در تلويزيون ديده بودم اما از حضورتا غيبت فرسنگ ها فاصله بود. كوههاي لاجوردي وقهوه اي
به همراه زمينهاي خشك اطراف كه گاه گياهاني هم در آن وجود داشت، تصاويري بود كه ازبرابر
چشمهايم عبور مي كرد.
اما هر مسافري كه اين مسير را با اميد طي مي كند ، اين يكنواختي را به جان مي خرد ومي گويد:
اينجا خشك است اما آنجا سيراب مي شويم. لحظه ها از پي هم مي گذشتند وما به اين مكان عزيز
نزديك تر مي شديم. بعضي ازافراد ازفاصله هاي دور با پاهاي برهنه به سمت اين محل مي آمدند.
عظمت وشكوه اين مكان بدون وجود ساختمانهايي كه ازاطراف همانند كلان شهرتهران تو را
احاطه كرده اند و همچنين پرده سياه شب كه رد نگاهت را به افقي بي انتها مي رساند ، آرامش
وجودي ات را دو چندان مي كند و انگار داري بر روي عرش قدم مي گذاري و پاهايت بي آنكه
در اختيارت باشند ، تو را به سردر ورودي اين مكان مقدس مي كشاند و همين طوركه به آن سو
روانه مي شوي گنبدي را مي بيني كه نوري سبز از آن ساطع مي شود و آنچنان مجذوب مي شوي
كه دستهايت فواره خواهش مي شود .
اينجا همه چيز و حتي ايجاد اين مكان هم آسماني است. به داخل كه وارد مي شوي ، مي شنوي
صداي اياك نعبدواياك نستعين را و آبي وفيروزه اي محرابي را مي بيني كه همه سر برآستان آن
گذاشته اند. اينجا كران بي نهايتي است كه همه آدميان را در خود جمع ميكند.
((اينجا جايي جز جمكران نيست))
اين مسجد درروستايي به نام جمكران درفاصله 5 كيلومتري شرق قم واقع شده ودرقرن چهارم
هجري از روستاهاي بنام اين منطقه بود. اين مسجد درسه شنبه 17 ماه مبارك رمضان سال 373
بنا به گفته شيخ حسن ابن مثله جمكراني به دستورصريح حضرت صاحب الامربنا نهاده شده اين
مسجد درسال 1158 ه.ق توسط علي اكبر جمكراني تعميرشد و بعد ازاو حاج عليقلي خان با
صرف هزينه اي يك طرف مسجد را ساخت و توسعه داد و بعد از آن اتابك اعظم كه قبروي در
قم واقع شده ، مسجد و صحن را تعميرو شش حجره و ايوان در طرف غربي آن بنا كرد.
مساحت كنوني آن 250 هزارمترمربع با هفت در ورودي و خروجي ،5 سرويس بهداشتي ،
2 شبستان وداراي سايباني موقت است كه ظرفيت 7 هزارزائررا دارد كه هرساله درنيمه شعبان
3 ميليون نفر زائربه زيارت آن مي آيند.
الهم عجل لولیک الفرج |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:22 توسط فانوس خیس |
|
|
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان حال و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا
روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت،خدا
سكوت كرد. جيغ زد و جاروجنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشتگان و انسانها پيچيد،خدا سكوت
كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد.
اين بار خدا سكوتش را شكست و با صدايي دلنشين گفت : عزيزم بدان كه يك روز ديگر را هم از دست دادي!
تمام روز را به بد و بيراه وجنجال از دست دادي! تنها يك روز ديگر باقي است. بيا ولااقل اين يك روز را زندگي
كن.
_ لابلاي هق هقش گفت : اما با يك روز چه كاري مي توان كرد؟
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را
درنيابد هزار سال هم به كارش نمي آيد.
و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود ،
مي ترسيد زندگي از لابلاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد ....بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگاه داشتن
اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زنگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد
مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد و مي تواند...
او در ان يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني مالك نشد،مقامي را به دست نياورد. اما... درهمان يك روز دست
بر پوست درخت كشيد،روي چمنها خوابيد، كفش دوزكي را تماشا كرد،سرش را بالا گرفت وابرها را ديد و به آنها
آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنهايي كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد،لذت برد و سرشار شد وبخشيد،عاشق شد و عبور كرد وتمام
شد.
او همان يك روز را زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:
(( كسي كه هزار سال زيسته بود.)) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 18:44 توسط فانوس خیس |
|
|
دردهاي من جامه نيستند تا زتن درآورم چامه و چكامه نيستند تا به رشته سخن درآورم نعره نيستند تا ز(( ناي جان)) برآورم دردهاي من نگفتني دردهاي من نهفتني است
انحناي روح من شانه هاي خسته غرورمن تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است كتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام ، زخم خورده است دردهاي پوستي كجا؟ درد دوستي كجا؟
((قيصر امين پور ))
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:4 توسط فانوس خیس |
|
|
شكوه بهار، برخاستن سبزه زار، عظمت كوهسار، آواي هزار، بارديگر توجه ما را به اين نكته
معطوف مي كند : و اذا رايتم الربيع واكثروا ذكرالنشور،
و هيچ وقت اين غفلت از ما دور نمي شود كه: آدميان درخوابند،وقتي كه مردند بيدار ميشوند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 19:56 توسط فانوس خیس |
|
|
مي گويد :خدايا كي مي شود؟…..پس چه شد؟
اما لحظه اي درنگ!
بگذاريد آسيابان دنيا شما را بسايد، درشتي هايتان را از بين ببرد وشما را نرم كند و بگذاريد كه خدا نانواي شما باشد تا خميرتان در دستگاه خلقت او پخته شود و به تكامل برسيد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 22:39 توسط فانوس خیس |
|
|
بار ديگر استاد چيره دست طبيعت دستي بر بوم زندگيمان زده
و پاييز‘ همان بهاري كه عاشق شده را نقاشي کرده
و نسيم خنك پاييزي مي آيد و عاشق ترين برگها را با خود به اوج مي برد
زيرا كه همواره عاشق ترين ها لياقت پرواز را دارند
تنها‘نه در آن شكوفه زيبا بود يا در نفس شكوفه صحرا بود از عارف رفته اي شنيدم ميگفت : در زردي باغ خدا هم پيدا بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 17:39 توسط فانوس خیس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مرداد 1388 اسفند 1387 دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اسفند 1386 |
| پیوندها |
|
آواز آیینه بادبادكباز به نام حضرت دوست |
|
RSS
|